تبليغاتX
شیشه - خیام
آب.باد.خاک.آتش

 

 

این کوزه چو من عاشق زاری بوده است

در بند سر زلف نگاری بوده ست

این دسته که بر گردن او می بینی

دستی ست که بر گردن یاری بوده ست

 

 

این کهنه رباط را که عالم نام است

. آرامگه ابلق صبح وشام است

بزمی ست که وامانده صد جمشید است

قصریست که تکیه گاه صد بهرام است

 

 

این یکد و سه روز نوبت عمر گذشت

چون آب جویبار و چون باد به دشت

هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت

روزی که نیانده ست و روزی که گذشت

+ نگاشته شده چهارشنبه 18 اردیبهشت1387به هنگامه 11:26  به لرزش قلم محسن  |