این کوزه چو من عاشق زاری بوده است
در بند سر زلف نگاری بوده ست
این دسته که بر گردن او می بینی
دستی ست که بر گردن یاری بوده ست
این کهنه رباط را که عالم نام است
. آرامگه ابلق صبح وشام است
بزمی ست که وامانده صد جمشید است
قصریست که تکیه گاه صد بهرام است
چون آب جویبار و چون باد به دشت
هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت
روزی که نیانده ست و روزی که گذشت