تبليغاتX
شیشه - چه در سر دارم ؟
آب.باد.خاک.آتش

دردهاي من:

 

دردهاي من جامه نيستند تا ز تن در آورم،چامه و چکامه نيستند

تا به رشته سخن در آورم،نعره نيستند تا ز ناي جان بر آورم.


دردهاي من نگفتني،دردهاي من نهفتني است

.دردهاي من گرچه مثل دردهاي مردم زمانه نيست

درد مردم زمانه است.

مردمي که چين پوستينشان،مردمي که رنگ روي آستينشان،

مردمي که ناله هايشان،جلد کهنه شناسنامه هايشان درد مي کند...


من ولي ...

تمام استخوان بودنم،لحظه هاي ساده سرودنم درد مي کند.

انحناي روح من،شانه هاي خسته غرور من،

تکيه گاه بي پناهي دلم شکسته است.

کتف گريه هاي بي بهانه ام،بازوان حس شاعرانه ام زخم خورده است

 

 از وب پنجره استخراج فرمودیم

+ نگاشته شده پنجشنبه 26 مهر1386به هنگامه 11:10  به لرزش قلم محسن  |