تبليغاتX
شیشه - وقتی چشمانش را بست ...
آب.باد.خاک.آتش

خیانت شرعی! ـ عشق نامشروع

 

داشت از سر کوچه می پیچید که احساس کرد دو تا چش دارن می پانش. با احتیاط سرش رو بلند کرد و زیر چشمی نگاش کرد. یهو سر خورد تو ده- دوازده سال پیش:
سر یه ساعت مشخص به بهونه ای میومد لای در رو باز می کرد که ببیندش.  با لباس یک دست خاکی رنگ سربازی می اومد. خودش رو بی تفاوت نشون می داد، وقتی که چشمای دختر زل می زد بهش و تشنه، نگاش می کرد. تو چشماش برق بود. خواهش بود. اما غرور بر خواهش برق آسا غلبه داشت.

و بعد شوهر کرد: شوهرش دادن. و صاحب اون نگاه برق آسا باز هم بی تفاوت بود.

نگاهش رو دزدید. دیگه وقت نگاههای آتشین گذشته. باید به بچه هاش فکر می کرد. هر چند که دل خوشی از شوهرش نداشت. شوهر؟ نه اون شوهر نبود. فقط یه نام بود تو شناسنامه ش. نام پدری برای بچه هاش. پدری که پدری نمی کرد.

از اون روز بود که آتش عشق کهنه برگشت به وجودش و شب و روزش رو شعله ور کرد. چه شبهایی که پدر بچه ها خونه بود و چه شبهایی که می رفت پیش زن صیغه ایش.

شوهر، از وقتی دستش رو شده بود، دیگه ابایی نداشت از خونه نیومدن. قبلا حتما دلیلی می تراشید. ماموریتی! شب کاری! اما از وقتی دستش رو شد، دیگه قبح ماجرا ریخت: خلاف شرع که نکردم، صیغه مه! حلالمه!

شبایی که پدر بچه هاش نبود، آسوده تر بود. چشمهاش رو روی هم می گذاشت و به برق نگاه پرخواهش روزگار دور فکر می کرد. همین طور بود که نتونست "نه" بگه بهش، اون شبی که از دیوار پریده بود تو خونه ش و ...اون عشق قدیمی دیگه فقط خواهش تن بود. از روزی که تو وجود اون چشمای براق پرخواهش اشتراکاتی با پدر بچه هاش پیدا کرده بود.

حالا دست اون هم رو شده. شنبه دیگه سنگسارش می کنن. آخه عشقش نامشروع بوده ورنگ خیانت به خودش گرفته بود!

اما اون هنوز نمیدونست چرا خیانت مردبا چند جمله عربی مشروع میشه و....!

برگرفته از

http://net2007.blogfa.ir           

 

 

+ نگاشته شده پنجشنبه 22 شهریور1386به هنگامه 6:52  به لرزش قلم محسن  |