تبليغاتX
شیشه
آب.باد.خاک.آتش

 

یک روز پیش از آنکه خدایان به دنیا بیایند!از خواب عمیقی بیدار شدم و دیدم که همه ی نقابهایم را دزدیده اند... . همان هفت نقابی که همه مردم برای خود می سازند و در هفت حالت و هفت زندگی آن را به چهره می گذارند... . بی نقاب در کوچه های پر از مردم نقابدار دویدم و فریاد زدم "دزد... دزد"مردان و زنان بر من می خندیدند و گروهی هم از ترس من که بی نقاب بودم به خانه هاشان پناه می بردند... هنگامی که به بازار رسیدم جوانی که بر سر بامی ایستاده بود فریاد زد این مرد دیوانه است. سر برداشتم تا او را ببینم که خورشید نخستین بار چهره ی بی نقاب و برهنه ام را بوسید و من از عشق خورشید مشتعل شدم... .

دیگر به نقابهایم نیازی نداشتم... فریاد زدم"رحمت... رحمت بر دزدانی که نقابهای مرا بردند..." چنین بود که همه مرا دیوانه خواندند و از برکت این دیوانگی هم به آزادی و هم به امنیت رسیدم.اما کسی مرا نمی فهمد... .

 جبران خلیل جبران

+ نگاشته شده سه شنبه 22 اردیبهشت1388به هنگامه 18:48  به لرزش قلم محسن  |