روزی در آخر ساعت یک دانشجوی دوره دکترای نروژی ، سوالی مطرح کرد : استاد ، شما که از جهان سوم می آیید ، جهان سوم کجاست ؟
فقط چند دقیقه به آخر کلاس مانده بود . من در جواب مطلبی را فی البداهه گفتم که روز به روز بیشتر
به آن اعتقاد پیدا می کنم .
جهان سوم جایی است که هر کس بخواهد مملکتش را آباد کند ، خانه اش خراب می شود و هرکس بخواهد خانه اش آباد باشد باید در تخریب مملکتش بکوشد .
پرفسور محمود حسابی
شب شده بود، اما حسنك به خانه نيامده بود. حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نميآيد. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تيشرتهاي تنگ به تن ميكند. او هر روز صبح به جاي غذادادن به حيوانات، جلو آينه به موهاي خود ژل ميزند. موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گٍلَت ميزند.
ديروز كه حسنك با كبري چت ميكرد، كبري گفت كه تصميم بزرگي گرفتهاست. كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت ميكرد. پتروس هميشه پايِ كامپيوترش نشسته و چت ميكند. روزي پتروس ديد كه سد سوراخ شده، اما انگشت او درد ميكرد، چون زياد چت كرده بود. او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ديگر ميشكند و از اين رو در حال چت كردن غرق شد. براي مراسم دفن او، كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود، اما كوه روي ريل ريزش كرده بود. ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت. ريزعلي سردش بود و دلش نميخواست لباسش را درآورد. ريزعلي چراغ قوه داشت، اما حوصله دردسر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد. كبري و مسافران قطار مردند. اما ريزعلي بدون توجه، به خانه رفت. خانه مثل هميشه سوت و كور بود. الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد. او حتي مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله مهمان ندارد. او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند. او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد. او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد، چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت، اما او از چوپان دروغگو گله ندارد، چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد. به همين دليل است كه ديگر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد
آموخته ام که نگویم ای کاش آن کار را طور دیگری انجام داده بودم بلکه بگویم بار دیگر آن کار را طور دیگری انجام خواهم داد.
آموخته ام که باید بر زمان مسلط باشم نه به زیر فرمان آن .
آموخته ام هر سفر دور و درازی با بر داشتن تنها یک گام آغاز می شود.
آموخته ام خطاهای دیگران را مانند خطاهای خیش تحمل کنم.
آموخته ام که مرد بزرگ به خود سخت میگیرد و مرد کوچک به دیگران.
آموخته ام که دانش خود را به دیگران آموزش دهم و دانش دیگران را بیا موزم بنابراین علم خود را انفاق کرده ام و آنچه را نمی دانم آموخته ام.
آموخته ام بیش از آنکه مرا بفهمند دیگران را درک کنم.
آموخته ام بیش از آنکه دوستم بدارند دوست بدارم.
آموخته ام که همیشه فردی خوشبین باقی بمانم چراکه زندگی و موهبتهای آن را دوست دارم.
آموخته ام اگر از هر چیزی بهترینش را ندارم ولی از هر چیز که دارم بهترین استفاده را کنم.
آموخته ام لبخند ارزان ترین راهی است که می توان با آن نگاه را وسعت بخشید.
آموخته ام آن چرا امروز در دست دارم ممکن است آرزوی فرداهایم باشد.
آموخته ام که زندگی مثل یک نقاشی است با این تفاوت که در آن از پاک کن خبری نیست.
آموخته ام که هیچ روزی از امروز با ارزش تر نیست.
آموخته ام زیاده گویی شاید مقدمه ناشنوائی باشد.