
این کوزه چو من عاشق زاری بوده است
در بند سر زلف نگاری بوده ست
این دسته که بر گردن او می بینی
دستی ست که بر گردن یاری بوده ست
این کهنه رباط را که عالم نام است
. آرامگه ابلق صبح وشام است
بزمی ست که وامانده صد جمشید است
قصریست که تکیه گاه صد بهرام است
این یکد و سه روز نوبت عمر گذشت
چون آب جویبار و چون باد به دشت
هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت
روزی که نیانده ست و روزی که گذشت

بابا آب داد
چه چیز را خدا میداند
شاید دسته گل باشد
شاید زن دوم دارد
بابا وا داد
بس که وام داد
بابا نان داد
بابا نان شناور داد
بابا نان سنگک هزار پانصد تومانی داد
بابا وا داد
بسکه شهریه دانشگاه آزاد داد
بابا داد
بابا به روزگار داد
بابا تهش باد داد بسکه کرایه خانه داد ... !!!